1
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 22:36  توسط علی
|
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم...
منشی می پره جلو و ميگه «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف منشی ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه...
مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن